این داستان را من به عنوان کار عملی کلاس نوشتم و به صورت کتابچه به معلم خود تحویل دادم.

« سه دوست »

     یک روز بو و پو به خانه ی موی رفته بودند. آن ها می خواستند بازی کنند. موی گفت:«من دوست دارم توپ بازی کنیم ».
     
 بو  گفت :« نه من می گو‌یم طناب بازی بهتر است ».
     پو گفت :« امّا من  می‌خواهم قایم باشک بازی کنیم ».
     هیچ کدام به حرف دیگری گوش نمی‌داد و شروع کردند به دعوا کردن بعد هرکدام به خانه ی خود رفت. 
     هر یک به خود چیزی می گفت ؛مثلاً یکی می‌گفت:« من دیگر با آن‌ها بازی نمی‌کنم»؛ یا دیگری می‌گفت: « دیگر به خانه‌ی هیچکدامشان نمی‌روم». 
     اما بعد از مدّتی حوصله‌ی آن‌ها سر رفت و از تنها بازی کردن خسته شده بودند. شب موقع خواب به همدیگر فکر می‌کردند و درست خوابشان نمی‌برد. فردای آن روز هر سه از خانه‌هایشان بیرون آمدند. آن‌ها دوستان صمیمی بودند برای همین حرف دل یکدیگر را می‌دانستند. ناگهان بو گفت :« چطور است بازی‌ها را به نوبت انجام دهیم». پو و موی با خوشحالی فریاد زدند ؛ "بهتر از این نمی‌شود".
     آن‌ها باز هم دوستان خوبی برای هم ماندند.